گفتگو دردستشویی...
بعدش اون آقاهه پرسید:
خوب چه خبر؟ چه کار می خوای بکنی؟
با خودم گفتم، این دیگه چه سؤالی بود؟ اون موقع فکرم عجیب ریخت به هم، برای همین گفتم؛
اُه من هم مثل خودت فقط داشتم از این جا رد می شدم...
وقتی سؤال بعدیشو شنیدم، دیدم که اوضاع داره یه جورایی ناجور می شه، به هر ترفندی بود خواستم سریع قضیه رو تموم کنم:
گفت:من میتونم بیام طرفای تو؟
آره سؤال یه کمی برام سنگین بود. با خودم فکر کردم که اگه مؤدب باشم و با حفظ احترام صحبتمون رو تموم کنم، مناسب تره، بخاطر همین بهش گفتم:
نه، الآن یه کم سرم شلوغه!
یک دفعه صدای عصبی فردی رو شنیدم که گفت:
ببین، من بعداً باهات تماس می گیرم. یه احمقی از دستشویی بغلی همش داره به همه سؤال های من جواب می ده!
خوابگاه زدگی

ساعت ۴ صبح هنگام خواب


گفت و گوی صمیمانه برسرآماده کردن صبحانه بعد از گذست چند روز
اواخر ترم وضعیت ۷۰درصد دانشجویان
دعای پاس کردن امتحانات پایان ترم
این دعا رو هر روز100مرتبه رو به قبله با خلوص نیت تلاوت کنید
(به جز خر خون ها)
الهی ادرکنی پاساً ترمی بالنمراتِ دهی وگاهِ دوازدهی
والحفظ من مشروطی والفلخِ اُستادی والغوِ امتحانی برحمهِ !
تست: در چه ماهی باید متولد می شدید؟
اين تست را بادقت جواب دهيد و گزينه هايي كه انتخاب مي كنيد اعداد مقابلشان را باهم جمع كنيد تا در آخر معلوم شود شما در چه ماهي بايد متولد مي شديد؟
قضاوت عاشقانه...
با اینکه رشتهاش ادبیات بود، هر روز سری به دانشکده تاریخ میزد. همه دوستانش متوجه این رفتار او شدهبودند. اگر یک روز او را نمیدید زلزلهای در افکارش رخ میداد؛ اما امروز با روزهای دیگر متفاوت بود. میخواست حرف بزند. میخواست بگوید که چقدر دوستش دارد. تصمیم داشت دیگر برای همیشه خود را از این آشفتگی نجات دهد. شاخه گلی خرید و مثل همیشه در انتظار نشست. تمام وجودش را استرس فرا گرفتهبود. مدام جملاتی را که میخواست بگوید در ذهنش مرور میکرد. چه میخواست بگوید؟ آن همه شوق را در قالب چه کلماتی میخواست بیان کند؟ در همین حال و فکر بود که ناگهان تمام وجودش لرزید. چه لرزش شیرینی بود. بله خودش بود که داشت میآمد. دیگر هیچ کس و هیچ چیزی را جز او نمیدید. آماده شد که تمام راز دلش را بیرون بریزد. یکدفعه چیزی دید که نمیتوانست باور کند. یعنی نمیخواست باور کند.../
کنار او، کنار عشقش، شانه به شانه اش شانه یک مرد بود. نه باور کردنی نبود. چرا؟ چرا زودتر حرف دلش را نزده بود. در عرض چند ثانیه گل درون دستش خشک شد. دختر و پسر گرم صحبت و خنده از کنارش رد شدند بیآنکه بدانند چه به روزش آوردند.
شاخه گل را انداخت و رفت. تصمیم گرفت فراموشش کند. تصمیم سختی بود. شاید اگر کمی تنها کمی به شباهت این خواهر و برادر دقت میکرد هرگز چنین تصمیم سختی نمیگرفت.
مواظب خودت باش...
پس لطفا مواظب خودت باش ...
مبادا که راهی را بروی که مجبور به بازگشت شوی ، راستی یادت هست که گفتم مواظب خودت باش ؟ به راستی مواظب خودت باش ...
نکند دوستانگی هایت وسوسه ات کند برای دیوانگی هایت ... پس خواهش میکنم مواظب خودت باش ...
این روزها دلم بسیار برایت تنگ میشود راستی می دانی چه میخواهم بگویم ؟ ... آری درست فهمیده ای پس مواظب خودت باش !
تمام امید و انگیزه ی من خلاصه میشود در همین چند واژه ... مواظب خودت باش !
دوستانم من را دیوانه و دیوانه ها من را دوستانه صدا میکنند ... اینها را بیخیال ... تو مواظب خودت باش !
چه فایده دارد این نوشته ها؟ وقتی تو نمی دانی که آرزوی من این است ( مواظب خودت باش )
زنده ماندن و نماندن من مهم نیست ، فقط تو مواظب خودت باش ...
راستی چه کسی گفته به جای دوستت دارم بگویم مواظب خودت باش ؟ !!!
پیدا کردن او را بیخیال شو ، تو مواظب خودت باش !
مواظب خودت باش...
تقدیم به بهترین دوستانم...
|
یادداشتی خیلی کوتاه برای بهترین دوستانم: |
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى اين که آنها همديگر را دوست ندارند نيست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز به معنى اين که آنها همديگر را دوست دارند نمىباشد.
من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترين فاصلهها. عشق واقعى نيز همين طور است.
من باور دارم ...
که ما مىتوانيم در يک لحظه کارى کنيم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد. من باور دارم ...
که زمان زيادى طول مىکشد تا من همان آدم بشوم که مىخواهم.
من باور دارم ...
که ما مسئول کارهايى هستيم که انجام مىدهيم، صرفنظر از اين که چه احساسى داشته باشيم.
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.
که قهرمان کسى است که کارى که بايد انجام گيرد را در زمانى که بايد انجام گيرد، انجام مىدهد، صرفنظر از پيامدهاى آن.
که گاهى کسانى که انتظار داريم در مواقع پريشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مىآيند و ما را نجات مىدهند.
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم
که بلوغ بيشتر به انواع تجربياتى که داشتهايم و آنچه از آنها آموختهايم بستگى دارد تا به اين که چند بار جشن تولد گرفتهايم.
که هميشه کافى نيست که توسط ديگران بخشيده شويم، گاهى بايد ياد بگيريم که خودمان هم خودمان را ببخشيم.
که صرفنظر از اين که چقدر دلمان شکسته باشد دنيا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ايستاد.
که زمينهها و شرايط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثيرگذار بودهاند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.
که نبايد خيلى براى کشف يک راز کند و کاو کنم، زيرا ممکن است براى هميشه زندگى مرا تغيير دهد.
که دو نفر ممکن است دقيقاً به يک چيز نگاه کنند و دو چيز کاملاً متفاوت را ببينند.
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آنها را نمىشناسيم تغيير يابد.
من باور دارم ...
که گواهىنامهها و تقديرنامههايى که بر روى ديوار نصب شدهاند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.
«شادترين مردم لزوماً کسى که بهترين چيزها را داردنيست
بلکه کسى است که از چيزهايى که دارد بهترين استفاده را مىکند.»
مبارزه رستم و اسفندیار
کنون رزم ویروس و رستم شنو دگرها شنیدستی این هم شنو
که اسفندیارش یکی دیسک داد بگفتا به رستم که ای نیک زاد
در این دیسک باشد یک فایل ناب که بگرفتم از سایت افراسیاب
چنین گفت رستم به اسفندیار که من گشنمه نون سنگک بیار
جوابش چنین داد خندان طرف که من نون سنگک ندارم به کف
برو حال کن بدین دیسکُ حال!! که هم نون و هم آب باشد در آن
تهمتن روان شد سوی خانه اش شتابان به دیدار رایانه اش
چو آمد به نزد مینی تاورش بزد گرز بر دکمه ی پاورش
دگر صبر و آرام و طاقت نداشت مر آن دیسک را در درایوش گذاشت
نکرد هیچ صبر و نداد هیچ لغت یکی لیست از روی دیسکت او گرفت
در آن دیسک دیدش یک فایل بود بزد اینتر آنجا و اجرا نمود
کز ان یک دم و شد همان دم عیان یکی فیلم و موزیک و شرح و بیان
به ناگه چنان سیستمش کرد هنگ که رستم در آن ماند مبهوت و منگ
چو رستم دگر باره ریسک نمود همی کرد هنگ و همان شد که بود
تهمتن کلافه شد و داد زد ز بخت بد خویش فریاد زد
چو تهمینه فریاد رستم شنود بیامد که لیسانس رایانه بود
بدو گفت رستم همه مشکلش وز آن دیسک و برنامه خوشگلش
چو رستم بدو داد قیچی و ریش یکی دیسک بوتیبل آورد پیش
یکی برنامه اندر آن دیسک بود برآورد آنرا و اجرا نمود
به ناگه یکی رمز ویروس یافت پی کشف امضای ایشان شتافت
چو ویروس را نیک بشناختند مر از بوت سکتور برانداختند
به خاک اندر افکند ویروس را تهمتن به رایانه زد بوس را
چنین گفت تهمینه با شوهرش که این بار بگذشت از پل خرش
دگر باره اما خریت مکن ز رایانه اصلا تو صحبت مکن
قسم گفت رستم به پروردگار نگیرد دگر دیسک از اسفندیار
تنهایی خدا...
فقط دانشجویان می فهمند!!!
قانون پایستگی واحد :واحد ها نه از بین میروند و نه پاس میشوند بلکه از ترمی به ترم دیگر انتقال میابند !
تقلب چیست؟یک سری اعمال ننگین در صورت این کاره بودن شخص امتحان دهنده آخر عاقبت خوش وخرمی دارد نوع خاصي از هلو برو تو گلو
شب امتحان شبی که در آن نسکافه و قهوه از والیوم ده هم خواب آورتر می شوند شب ر ق ص و پایکوبی کلمات جزوه و کتاب بر روی سسلسله اعصاب محیطی و مرکزی دانشجو
دانشجویان ساکن خوابگاه : جنگجویان کوهستان
دانشجویان پرسر و صدا : گروه لیان شان پو
خانواده دانشجویان : بینوایان
انتخاب درس افتاده : زخم کهنه
اولین امتحان : جدال با سرنوشت
مراقبین امتحان : سایه عقاب
تقلب : عملیات سری
روز دریافت کارنامه : روز واقعه
اعتراض دانشجو : بایکوت
اعتراض برای کیفیت غذا : می خواهم زنده بمانم
دانشجوی اخراجی : مردی که به زانو در آمد
آینده تحصیل کرده : دست فروش(البته اين برا رشته ما نيستاون يكي رشته ها رو ميگم.)
رئیس دانشگاه : مرد نامرئی
استاد راهنما : گمشده
دانشجویی که تغییر رشته داده : بازنده
سرویس دانشگاه : اتوبوسی به سوی مرگ
کتابخانه دانشگاه : خانه عنکبوتان(به استثناي دانشگاههاي علوم پزشكي)
اتوماسيون تغذيه : آژانس شیشه ای
التماس برای نمره : اشک کوسه
سوار شدن به اتوبوس : یورش
ترم آخر : بوی خوش زندگی
تسویه حساب : خط پایان
عمر دانشجو : بر باد رفته
مسئول خوابگاه : کارآگاه گجت
من شاه شطرنجم...
گيرم که باخته ام !!! اما کسي جرات ندارد به من دست بزند يا از صفحه بازي
بيرونم بيندازد، شوخي نيست من شاه شطرنجم !!!
تخريب مي کنم آنچه را که نمي توانم باب ميلم بسازم...
آرزو طلب نميكنم، آرزو ميسازم...
لزومي ندارد من هماني باشم که تو فکر مي کني ، من هماني ام که حتي فکرش
را هم نمي تواني بکني ...
لبخند مي زنم و او فکر ميکند بازي را برده ، هرگز نمي فهمد با هر کسي
رقابت نمي کنم...
زانو نمي زنم، حتي اگر سقف آسمان ، کوتاهتر از قد من باشد ! زانو نمي
زنم، حتي اگر تمام مردم دنيا روي زانوهايشان راه بروند ! من زانو نمي
زنم...
درگير من نشو، همـدم نميشوم

امتحانات!!!

فرق مدیران در ایران و اروپا!!!
دیکشنری انگلیسی به اصفهانی
تشخیص هویت2...
حالا اگه راست می گید-تشخیص بدید صاحب این عکس کیه؟


