هر گاه تنهاییت را به فریاد درونت میسپاری و مرا میخوانی تا یاریت کنم ؛ هر گاه صدای خاموش خدایای قلبت را به سوی درگاهم روانه میسازی ،  فرشته های من به رویا میسپارند خواهش یک لحظه فریاد تو را ؛ که ایکاش میتوانستند دمی نیایشت را به تجربه در آورند .
از چه غمگینی ؟ دل سپرده بودنت را تاب نمی آوری ؟ می هراسی ؟ به آغوشم بسپار هراست را ؛ تا تو را با خود به مزرعه خلقت ببرم و داستان عاشق شدنم را برایت زمزمه کنم .
و من آفرینش را دیدم. خلق همه هستی را . دیدم خداوند به ذوق نشسته است این آفرینش را و همه کائنات را به پایمان به سجده عشق در آورده است . دیدم اما شیطان سجده نکرد و خداوند بر سر اینکه میتواند ما را عاشق خودش کند ؛ با او مدارا میکند انقدر که همان اندازه به او قدرت میدهد ؛ درست مثل خودش .
من خداوند را میبینم پشت پنجره تنهاییش منتظر دستان بی تردید ماست تا به لبخندی دلرباییش را درک کنیم و پنجره را به سوی نگاه بی انتهای خواستنش بگشاییم  . من دیدم اما آدمها پر از غرورند و یکی یکی پنجره ها را می بندند.
دیدم که او عاشقانه عشق میورزید و هر آینه به ما مشتاق بود و مشتاق تر.
دیدم که ما تکثیر شدیم ، میلیونها سلول و هر کس در پی خود .
خداوند زمزمه کرد من بر تک تک شما همان گونه عاشقم که دیگریتان را .
ببین که هر کس به سویی میرود ؛ یکی در عشق خودش می ماند تا لحظه مرگ. یکی اسیر دنیا و ظواهرش گشته و دیگری در عشق دیگری ، و تو آیا دیده ای که هر لحظه که بخواهید مرا ، نباشم ؟ دیده ای تلافی کنم یاد نیاوردنتان را ؟
این همه خلقت و این همه تنهایی من ؟
از چه غمگینی ؟
من برای درک معنای عظیم عشق درس اضافه ای بر تو مشق کردم و تو جسور بودی و خواستی که این درس اضافه را به تجربه بسپاری . به یاد داشته باش عاشق تنها به عشق ورزیدن است که عاشق میماند نه به انتظار پاسخ معشوق .
معشوقان من شاید همۀ عمرشان مرا به یاد نیاوردند و بگذارند درپشت درهای بسته نخواستنشان بمانم . ... 
دیدم خدا چه عاشقانه ، چه بزرگوارانه تنهاست .