آخر پاییز شد...

 
 

 
آخر پاییز شد ، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !!
امشب موقع خواب ،
بشمار ، تعداد دل هایی را که به دست آوردی ...
بشمار ،تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی ...
... بشمار ، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی ...

فصل زردی بود ، تو چقدر سبز بودی ؟!

جوجه ها را بعدا با هم میشماریم
 
یلداتون مبارک

سرویس مدرسه!!!

 

اينهم از سرويس مدرسه براي
كودكان در محله پهار گنج شهر دهلي نو در هند. در عوض فكر نمي كنم
هزينه اش مانند ساير سرويس هاي مدرسه اشك والدين را در آورد!



 

اولین و آخرین آدمی که بخوام جلوش زانو بزنم
.
.
.
فرزندم خواهد بود!
اون هم برای بستن بند کفشاش ...

تشخیص هویت...

 

حالا بگید این عکس کدام یکی از بچه های کلاسه؟

درد و دل



قانون جنگل تا کی پس شهامتتون کجا رفته

از دوستانو همکلاسیهای عزیز خواهش می کنم اگر میخواهید این وبلاگ پر رونق باشه و ادامه پیدا کنه با اسم خودتون پیام بگذارید اینطوری باعث میشه پیامها سنجیده تر باشه.


ادامه نوشته

صندلی سرد...

این هفته آقای سیامک برناپور انتخاب شد.لطفا با اسم خود نظر بدید و بی احترامی هم نشود.ممنون

گفت و گو با خدا...

Interview with god
گفتگو با خدا
 
I dreamed I had an Interview with god
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم 
 
So you would like to Interview me? “God asked”
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟
 
If you have the time “I said”
گفتم : اگر وقت داشته باشید 
 
God smiled
خدا لبخند زد
 
My time is eternity
وقت من ابدی است 
 
What questions do you have in mind for me?
چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟
 
What surprises you most about humankind?
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟
 
Go answered …
خدا پاسخ داد …
 
That they get bored with childhood
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند 
 
They rush to grow up and then long to be children again
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند  
 
That they lose their health to make money
این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند
 
And then lose their money to restore their health
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند 
 
By thinking anxiously about the future That
این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند 
 
They forget the present
زمان حال فراموش شان می شود 
 
Such that they live in neither the present nor the future
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال 
 
That they live as if they will never die
این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد 
 
And die as if they had never lived
و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند 
 
God’s hand took mine and we were silent for a while
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم 
 
And then I asked …
بعد پرسیدم …
 
As the creator of people what are some of life’s lessons you want them to learn?
به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟
 
God replied with a smile
خدا دوباره با لبخند پاسخ داد 
 
To learn they cannot make anyone love them
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد 
 
What they can do is let themselves be loved
اما می توان محبوب دیگران شد 
 
learn that it is not good to compare themselves to others
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند 
 
To learn that a rich person is not one who has the most
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد 
 
But is one who needs the least
بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد
 
To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love
یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم 
 
And it takes many years to heal them
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد 
 
To learn to forgive by practicing forgiveness
با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن  
 
To learn that there are persons who love them dearly
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند  
 
But simply do not know how to express or show their feelings
اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند 
 
To learn that two people can look at the same thing and see it differently
یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند 
 
To learn that it is not always enough that they are forgiven by others
یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند  
 
They must forgive themselves
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند 
 
And to learn that I am here
و یاد بگیرن که من اینجا هستم 
 
Always
همیشه

بدون شرح...

دوست دارید این وسیله را داشته باشید؟

صندلی سرد...

با در خواست دوستان این قسمت رو اضافه کردم.توی این قسمت از شخص مورد نظر سوال نمی کنیم بلکه فقط نظرمونو در موردش می دیم.توی این قسمت هم باید با اسم خودتون نظر بدید در غیر اینصورت نظر حذف می شود.منتظر اولین نفر برای شرکت در این قسمت هستیم.

طعم هدیه...

روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید

آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد 
 
 مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد

 پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد. مرد 

جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت
 
اندکی بعد، استاد به یکی دیگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد
 
.شاگرد آب را از دهانش بیرون پاشید و گفت: آب بسیار بد مزه است
 
:ظاهرا آب به علت ماندن در سطل چرمی، طعم بد چرم گرفته بود. شاگرد با اعتراض از استاد پرسید
 
آب گندیده بود. چطور وانمود کردید که گوارا است؟
 
: استاد در جواب گفت
 
تو آب را چشیدی و من خود هدیه را چشیدم 

این آب فقط حامل مهربانی سرشار از عشق بود و هیچ چیز نمی تواند گواراتر از این باشد

فاصله

دل خوشم با غزلی تازه، همینم کافی ست
تو مرا باز رساندی به یقینم. کافی ست!

قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تو
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست!

گله ای نیست، من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن!
من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز
که همین شوق مرا، خوب ترینم کافی ست

صندلی داغ2

این هفته به دلیل عدم تمایل خانم ها برای نشستن روی صندلی قرار بر این شد که یکی از پسر ها بر روی صندلی بنشیند-این بار نوبت پوریا امیدی -درخواست دارم تمامی دوستان با اسم خود نظر بدن چون با شرمندگی تمام اگر نظری با اسم خودتون نبود-اون نظر بدون اینکه خونده بشه حذف خواهد شد-بعدا گله نکنید چرا تایید نشده.ممنون

......جرقه....

در این قسمت، در مورد موضوعی که مطرح میشه. اولین چیزی که تو ذهنتون جرقه میزنه  رو در یه کلمه یا دو کلمه بگید(این موضوع ها شامل همه چی میشه.)

دومین موضوع:  ....آینده......

زندگی...

زندگی...انتظار و هوس و دیدن و نادیدن نیست

زندگی چون گل سرخی است...پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف

یادمان باشد اگر گل چیدیم...

عطر و برگ و گل و خار  -  هرسه همسایه ی دیوار به دیوار همند

خدا...

به مــــــــــــــــادر گفتــــــــــــــــــــــــم آخــــــــــــــــر این خــــــــــــــــــــــدا کیست؟

کــــــــــــــــــه هـــــــــــــــــم در خانه مـــــــــــــــــا هست و هـــم نیست

تـــــــو گفتــــــــــــی مهربانتــــــــــــــــــــر از خــــــــدا نیست

دمــــــــــــی از بندگان خـــــــــــــود جــــــــــدا نیست

چــــــــــرا هرگز نمــــــــی آید به خوابـــــــم

چرا هرگز نمــــــی گوید جوابــــــــــــم

نماز صبحگاهت را شنیـــــــــــــــدم

ترا دیــــــــدم خدایت را ندیــــــــــــــــدم

به من آهسته مــــــــــــــــــادر گفت: فرزند

                            خـــــدا را در دل خود جــــــــوی یک چنــــــــــــــد                          

خـــــــدا در بــــــــــــــوی و رنگ گل نهــــــــــــــــان است

بهــــــــار و بـــــــــــــاغ و گـــــــــل از او نشـــــــــــــــــــــــــــــــان است

خــــــــــــــدا در پاکــــــــــــــــــــــــی و نیکـــــــــــــــــــــــــــی است فرزنـــــــــــــــــــــــد

بــــــــــــــــــــــــــــــــود در روشنائیهــــــــــــــــا خداونــــــــــــــــــد

به هــــــــــــر کاری دل خود با خـــــــــــــــــدا دار

دل کس را ز بی  مهری میــــــــــــآزار

خدا، یگانه ای مکرر است...

به اعتقاد من خدا، یگانه ای مکرر است

یگانه ای که با شمار بندگان برابر است

به اعتقاد من، خدا همان که فکر می کنیم

درست شکل اعتقاد ماست، شکل باور است

گروهی از میان ما، خدایشان بزرگ نیست

خدایشان درست مثل شخصشان محقر است

گروهی از میان ما، خدای پر غرورشان

همیشه کینه ورز و اخم کرده و ستمگر است

گروهی از میان ما، خدای مه گرفته شان

شبیه دیدن از ورای شیشه ای مشجر است

ولی خدای من، خدای عاشقی که روز و شب

میان چشمه ی تبسم اش دلم شناور است

خدای من، بزرگتر از آنچه فکر می کنند

خدای من از آنچه حرف می زنم فراتر است

خدای من، جداست از خدای سخت گیرشان

مرا کسی که آفریده است یک خدای دیگر است

گناه اگر نمی کنم برای عرض عاشقی است

وگرنه هر گناه پیش لطف او میسر است

کسی درست می شناسد آن بزرگ پاک را

که مثل من تمام عمر با خدا برابر است

به نام نامی یگانه اش قسم که بی گمان

هر آن که فکر می کند خدا یکی است کافر است

بزرگ مرد اندیشه

"نظرتونو در مورد استادشریعتی بنویسید. "اما هرگز کوری را بخاطرآرامش تحمل مکن"

ادم بی کار........................

لطفا" نظر خود را درباره مطالب ارمین بنویسید؟

حکایت باد و خورشید...

روزی خورشید و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر كدام نسبت به دیگری ابراز برتری میكرد، باد به خورشید می گفت كه من از تو قویتر هستم، خورشید هم ادعا میكرد كه او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان كنیم، خب حالا چه طوری؟
دیدند مردی در حال عبور بود كه كتی به تن داشت. باد گفت كه من میتوانم كت آن مرد را از تنش در بیاورم، خورشید گفت پس شروع كن. باد وزید و وزید، با تمام قدرتی كه داشت به زیر كت این مرد می كوبید، در این هنگام مرد كه دید نزدیك است كتش را از دست بدهد، دكمه های آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محكم چسبید.
باد هر چه كرد نتوانست كت مرد را از تنش بیرون بیاورد و با خستگی تمام رو به خورشید كرد و گفت: عجب آدم سرسختی بود، هر چه تلاش كردم موفق نشدم، مطمئن هستم كه تو هم نمی توانی.
خورشید گفت تلاشم را می كنم و شروع كرد به تابیدن، پرتوهای پر مهرش را بر سر مرد بارید و او را گرم كرد. مرد كه تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعی در حفظ كت خود داشت دید كه ناگهان هوا تغییر كرده و با تعجب به خورشید نگریست، دید از آن باد خبری نیست، احساس آرامش و امنیت كرد.
با تابش مدام و پر مهر خورشید او نیز گرم شد و دید كه دیگر نیازی به اینكه كت را به تن داشته باشد نیست بلكه به تن داشتن آن باعث آزار و اذیت او می شود. به آرامی كت را از تن بدر آورد و به روی دستانش قرار داد.
باد سر به زیر انداخت و فهمید كه خورشید پر عشق و محبت كه بی منت به دیگران پرتوهای خویش را می بخشد بسیار از او كه می خواست به زور كاری را به انجام برساند قویتر است

همیشه انسان باش...

دیندار یا بی دین فرقی نمی کند، تنها لایق نام انسان باش.. گاهی برو...گاهی بمان..گاهی بخند..

گاهی گریه کن...گاهی حرف بزن..گاهی

فریاد بزن...گاهی قدم بزن...گاهی سکوت کن..گاهی رها شو...گاهی ببخش..گاهی یاد بگیر...گاهی سفر کن...

گاهی اعتماد کن...گاهی بازی کن...گاهی فراموش کن...گاهی زندگی کن...گاهی باور کن..

گاهی بزرگ باش...گاهی کوچک باش..گاهی چتر باش..گاهی باران باش...گاهی دریا ..گاهی برکه..

گاهی همه چیز..گاهی هیچ چیز... اما همیشه .. همیشه انسان باش..ـ



نصیحتی از شکسپیر...


I always feel happy, you know why?
من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟

Because I don't expect anything from anyone,
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،

Expectations always hurt .. Life is short .. So love your life ..
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند .. زندگی کوتاه است .. پس به زندگی ات
عشق بورز ..

Be happy .. And keep smiling .. Just Live for yourself and ..
خوشحال باش .. و لبخند بزن .. فقط برای خودت زندگی کن و ..

Befor you speak » Listen
قبل از اینکه صحبت کنی » گوش کن

Befor you write » Think
قبل از اینکه بنویسی » فکر کن

Befor you spend » Earn
قبل از اینکه خرج کنی » درآمد داشته باش

Befor you pray » Forgive
قبل از اینکه دعا کنی » ببخش

Befor you hurt » Feel
قبل از اینکه صدمه بزنی » احساس کن

Befor you hate » Love
قبل از تنفر » عشق بورز
That's Life … Feel it, Live it & Enjoy it.
زندگی این است ... احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر

عشق بود و یاس بود

در حضور خارها هم میتوان یک یاس بود

در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود

می شود حتی برای دیدن پروانه ها

شیشه ها ی مات یک متروکه را الماس بود

دست در دست پرنده،بال در بال نسیم

ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود

کاش می شد حرفی از کاش می شد هم نبود

هر چه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

زیباترین قسم...

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

....جرقه....

در این قسمت، در مورد موضوعی که مطرح میشه. اولین چیزی که تو ذهنتون جرقه میزنه  رو در یه کلمه یا دو کلمه بگید(این موضوع ها شامل همه چی میشه.)

این موضوع ها هر۳روز یه بار تغییر میکنه

دومین موضوع:  ....آینده......

یادمان نرود...

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت … پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه
میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه !
وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از
مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو
کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر
جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و
بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه …
موز و پرتغال و انار ….پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو
مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر
من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن ودوست داشتن همه انسانها و احترام به همه آنها بي هيچ توقعي  …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر ! زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد … پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر

در تصاویرحکاکی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچکس عصبانی نیست
 هیچکس سوار بر اسب نیست
هیچکس را در حال تعظیم نمی بینید
 در بین این صدها پیکر تراشیده شده حتی یک تصویر برهنه وجود ندارد.
 “این ادب اصیل مان است:نجابت - قدرت- احترام- مهربانی- خوشرویی
برای همه ایرانیان بفرست تا یادمان
نرود که هستیم

خیام اگر زباده مستی خوش باش

                  بالاله رخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت کارجهان نیستی است

               انگار که نیستی چون هستی خوش باش

 دوست داریم اس اس

سرور آسیا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۰۳

.....برای ترک زبان ها.....

اون ایل درس اخودوم دکتر اولام, اولام مادوم .........دکترین,مهندسین جمله اطبانی وورام

من یار اولمادی دنیا بله دنیا وورام ......دونی چولدا وورام کرگدنی جنگلده

بالوقو رودخانه دا گویل دکی قارقانو ووروم 

(ووروم=سی.....)

از طرف بنیاد ووروم

باتشکر از شما

بیایید قدردان باشیم...

همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم

که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود…

ولی پدر ...
 
یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند

خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست

فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …


بیایید قدردان باشیم

به این میگن ایمان...

روزی روزگاری اهالی یه دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند,در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یه پسر بچه با خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان.

یکی از بستگان خدا

شب کريسمس بود و هوا، سرد و برفي.
پسرک، در حالي‌که پاهاي برهنه‌اش را روي برف جابه‌جا مي‌کرد تا شايد سرماي برف‌هاي کف پياده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شيشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه مي‌کرد.
در نگاهش چيزي موج مي‌زد، انگاري که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب مي‌کرد، انگاري با چشم‌هاش آرزو مي‌کرد.
خانمي که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمي مکث کرد و نگاهي به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقيقه بعد، در حالي‌که يک جفت کفش در دستانش بود بيرون آمد.
- آهاي، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق مي‌زد وقتي آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌هاي خوشحالش و با صداي لرزان پرسيد:
- شما خدا هستيد؟
- نه پسرم، من تنها يکي از بندگان خدا هستم
!
- آها، مي‌دانستم که با خدا نسبتي داريد!
 
 
خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد.. اشو زرتشت

لحظاتی تا مرگ...

حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر
داشت میرفت
گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم،
رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!
خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد
 

داستان کوتاه

دانشجویی به استادش گفت:
 

استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می

 کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.

  استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟

 دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.

 استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت: تا وقتی به خدا پشت

کرده باشی او را نخواهی دید!


الو.......؟

الو
سلام منزل خداست؟
اين منم مزاحمي که آشناست
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است
ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر
صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم
شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم
پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست
الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست
دوباره ... تا خدا خداست...

پَ نَ پَ

دوستان تو این قسمت جمله های پَ نَ پَ ای که فکر می کنید زیباس بنویسید تا

ما هم لذت ببریم.

مادر

مادر کودکش را شیر می دهد
و کودک از نور چشم مادر
خواندن و نوشتن می آموزد


وقتی کمی بزرگتر شد
کیف مادر را خالی می کند
تا بسته سیگاری بخرد

بر استخوان های لاغر
و کم خون مادر راه می رود
تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود


وقتی برای خودش مردی شد
پا روی پا می اندازد
و در یکی از کافه تریاهای روشنفکران
کنفرانس مطبوعاتی ترتیب می دهد و می گوید :
عقل زن کامل نیست ...


یادمان نرود ؛ همه ی ما شیر مادرمان را خورده ایم

آیا کلبه ی شما هم سوخته است؟

>>>>>تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد.
>>>>>سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»
>>>>>صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.
>>>>>مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»
>>>>>آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»
>>>>>آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.
>>>>>دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.
>>>>>برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود می‌گوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد،
>>>>>تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»،
>>>>>تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،
>>>>>تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،
>>>>>تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»،
>>>>>تو گفتی «من نمی‌توانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد»،
>>>>>تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»،
>>>>>تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد»،
>>>>>تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»،
>>>>>تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،
>>>>>تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار»،
>>>>>تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»،
>>>>>تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،
>>>>>تو گفتی «من احساس تنهايی می‌كنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد»،
>>>>>اين پيام را به ديگران نيز بگوييد، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون احساس می‌كند كه كلبه اش در حال سوختن است

ازچی بگم برات..!؟

اول از هر چیز سلام (به نیابت شما علیک سلام)

شب بود بعد از نماز شب (اگه ریا نشه) گفتم یه سری به وبلاگ خانوم بزنم.ببینم حالش خوب شده یا نه. از دست این نویسندها به خصوص نویسنده فعال (یه دست براش بزنید، نزن محرمه ها ولی می تونی 2 انگشتی دست بزنی بعد برای صلامتی{به خاطر، خاطرات خوب بچگی صلامتی یعنی این سلامتی} خودت واون صلوات بفرستید) به من گفته سرطان عشق گرفته منم بهش گفتم من اس...عشق گرفتم(شرمنده عفت اینجاست نمی تونم بگم) اینقدر تو این وبلاگ  در مورد این کلمه صحبت شد که نویسنده فعال که اولین عاشق بود خودش قاطی کرده برامون می نویسه عشق یعنی چه!!!؟ (حالا اگه کسی میدونه بهش بگه گناه داره  فکر کنید 2ماه و نصفی فکر می کنید عاشقید ولی....)درکل مخاطبم کل نویسندها بود به قول استاد :عشق در دریا غرق شدن است ولی دوست داشتن در دریا شنا کردن است ولی اینو بگم اینا حداقل از کله نویسندها دود در میاد بقیه بخاریشون گازی دود نمیده...!!(به افتخار خودتون، همون حرکت تواون پراتز بود رو انجام بدید!) به خاطر همین گفتم آستینامو بزنم پایین اگه شما دوست داشته باشید 2تا مطلب جدید اضافه کنم به وبلاگ، به نام جرقه وآقا گل (که جرقه یه ذره بوی چارپایه یخ رومیده، اون یکیه کاملا به هنرمندی شما بستگی داره وتوش قرار برف بزنیم چه جوری ؟کاری نداره لقد کن بعد از طریق خودتون یعنی خود خودتون نه خودی غیر از خودتون خدا کنه فهمیده باشید چون کم کم داشتم خودمو با شما قاطی میکردم) اگه دوست داشته باشید بعدا بهتون میگم .در کل می خواستم  حال وهوا رو عوض کنم بعد با کمک به یکدیگر وبلاگ رو ببریم اون بالا(فقط مواظب باشید نخوره به سقف .آ ره دیگه یا دیگه آره) دیگه تموم شد اگه کسی ناراحت شد ببخشید.

باتشکر

اهل دانشگاهم


اهل دانشگاهم -
سهراب سپهری

 اهل دانشگاهم

رشته ام علافی‌ست

جیب‌هایم خالی‌ست

پدری دارم حسرتش یک شب خواب!

دوستانی همه از دم ناباب

و خدایی که مرا کرده جواب

اهل دانشگاهم

قبله ام استاد است

جانمازم نمره!

خوب می‌فهمم سهم آینده من

بی‌کاریست

من نمی‌دانم که چرا می‌گویند

مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار

و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست

چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید

باید از مردم دانا ترسید!

باید از قیمت دانش نالید!

وبه آن‌ها فهماند

که من اینجا فهم را فهمیدم

من به گور پدر علم و هنر خندیدم!