آخر پاییز شد...

بشمار ، تعداد دل هایی را که به دست آوردی ...
بشمار ،تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی ...
... بشمار ، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی ...
فصل زردی بود ، تو چقدر سبز بودی ؟!
جوجه ها را بعدا با هم میشماریم




اينهم از سرويس مدرسه براي
كودكان در محله پهار گنج شهر دهلي نو در هند. در عوض فكر نمي كنم
هزينه اش مانند ساير سرويس هاي مدرسه اشك والدين را در آورد!
حالا بگید این عکس کدام یکی از بچه های کلاسه؟

از دوستانو همکلاسیهای عزیز خواهش می کنم اگر میخواهید این وبلاگ پر رونق باشه و ادامه پیدا کنه با اسم خودتون پیام بگذارید اینطوری باعث میشه پیامها سنجیده تر باشه.
دوست دارید این وسیله را داشته باشید؟
روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید
دومین موضوع: ....آینده......
زندگی...انتظار و هوس و دیدن و نادیدن نیست
زندگی چون گل سرخی است...پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف
یادمان باشد اگر گل چیدیم...
عطر و برگ و گل و خار - هرسه همسایه ی دیوار به دیوار همند
به مــــــــــــــــادر گفتــــــــــــــــــــــــم آخــــــــــــــــر این خــــــــــــــــــــــدا کیست؟
کــــــــــــــــــه هـــــــــــــــــم در خانه مـــــــــــــــــا هست و هـــم نیست
تـــــــو گفتــــــــــــی مهربانتــــــــــــــــــــر از خــــــــدا نیست
دمــــــــــــی از بندگان خـــــــــــــود جــــــــــدا نیست
چــــــــــرا هرگز نمــــــــی آید به خوابـــــــم
چرا هرگز نمــــــی گوید جوابــــــــــــم
نماز صبحگاهت را شنیـــــــــــــــدم
ترا دیــــــــدم خدایت را ندیــــــــــــــــدم
به من آهسته مــــــــــــــــــادر گفت: فرزند
خـــــدا را در دل خود جــــــــوی یک چنــــــــــــــد
خـــــــدا در بــــــــــــــوی و رنگ گل نهــــــــــــــــان است
بهــــــــار و بـــــــــــــاغ و گـــــــــل از او نشـــــــــــــــــــــــــــــــان است
خــــــــــــــدا در پاکــــــــــــــــــــــــی و نیکـــــــــــــــــــــــــــی است فرزنـــــــــــــــــــــــد
بــــــــــــــــــــــــــــــــود در روشنائیهــــــــــــــــا خداونــــــــــــــــــد
به هــــــــــــر کاری دل خود با خـــــــــــــــــدا دار
دل کس را ز بی مهری میــــــــــــآزار
به اعتقاد من خدا، یگانه ای مکرر است
یگانه ای که با شمار بندگان برابر است
به اعتقاد من، خدا همان که فکر می کنیم
درست شکل اعتقاد ماست، شکل باور است
گروهی از میان ما، خدایشان بزرگ نیست
خدایشان درست مثل شخصشان محقر است
گروهی از میان ما، خدای پر غرورشان
همیشه کینه ورز و اخم کرده و ستمگر است
گروهی از میان ما، خدای مه گرفته شان
شبیه دیدن از ورای شیشه ای مشجر است
ولی خدای من، خدای عاشقی که روز و شب
میان چشمه ی تبسم اش دلم شناور است
خدای من، بزرگتر از آنچه فکر می کنند
خدای من از آنچه حرف می زنم فراتر است
خدای من، جداست از خدای سخت گیرشان
مرا کسی که آفریده است یک خدای دیگر است
گناه اگر نمی کنم برای عرض عاشقی است
وگرنه هر گناه پیش لطف او میسر است
کسی درست می شناسد آن بزرگ پاک را
که مثل من تمام عمر با خدا برابر است
به نام نامی یگانه اش قسم که بی گمان
هر آن که فکر می کند خدا یکی است کافر است
روزی خورشید و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر كدام نسبت به دیگری ابراز برتری میكرد، باد به خورشید می گفت كه من از تو قویتر هستم، خورشید هم ادعا میكرد كه او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان كنیم، خب حالا چه طوری؟
دیدند مردی در حال عبور بود كه كتی به تن داشت. باد گفت كه من میتوانم كت آن مرد را از تنش در بیاورم، خورشید گفت پس شروع كن. باد وزید و وزید، با تمام قدرتی كه داشت به زیر كت این مرد می كوبید، در این هنگام مرد كه دید نزدیك است كتش را از دست بدهد، دكمه های آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محكم چسبید.
باد هر چه كرد نتوانست كت مرد را از تنش بیرون بیاورد و با خستگی تمام رو به خورشید كرد و گفت: عجب آدم سرسختی بود، هر چه تلاش كردم موفق نشدم، مطمئن هستم كه تو هم نمی توانی.
خورشید گفت تلاشم را می كنم و شروع كرد به تابیدن، پرتوهای پر مهرش را بر سر مرد بارید و او را گرم كرد. مرد كه تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعی در حفظ كت خود داشت دید كه ناگهان هوا تغییر كرده و با تعجب به خورشید نگریست، دید از آن باد خبری نیست، احساس آرامش و امنیت كرد.
با تابش مدام و پر مهر خورشید او نیز گرم شد و دید كه دیگر نیازی به اینكه كت را به تن داشته باشد نیست بلكه به تن داشتن آن باعث آزار و اذیت او می شود. به آرامی كت را از تن بدر آورد و به روی دستانش قرار داد.
باد سر به زیر انداخت و فهمید كه خورشید پر عشق و محبت كه بی منت به دیگران پرتوهای خویش را می بخشد بسیار از او كه می خواست به زور كاری را به انجام برساند قویتر است
دیندار یا بی دین فرقی نمی کند، تنها لایق نام انسان باش.. گاهی برو...گاهی بمان..گاهی بخند..
گاهی گریه کن...گاهی حرف بزن..گاهی
فریاد بزن...گاهی قدم بزن...گاهی سکوت کن..گاهی رها شو...گاهی ببخش..گاهی یاد بگیر...گاهی سفر کن...
گاهی اعتماد کن...گاهی بازی کن...گاهی فراموش کن...گاهی زندگی کن...گاهی باور کن..
گاهی بزرگ باش...گاهی کوچک باش..گاهی چتر باش..گاهی باران باش...گاهی دریا ..گاهی برکه..
گاهی همه چیز..گاهی هیچ چیز... اما همیشه .. همیشه انسان باش..ـ
این موضوع ها هر۳روز یه بار تغییر میکنه
دومین موضوع: ....آینده......
خیام اگر زباده مستی خوش باش
بالاله رخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کارجهان نیستی است
انگار که نیستی چون هستی خوش باش
۰
۳
من یار اولمادی دنیا بله دنیا وورام ......دونی چولدا وورام کرگدنی جنگلده
بالوقو رودخانه دا گویل دکی قارقانو ووروم
(ووروم=سی.....)
از طرف بنیاد ووروم
باتشکر از شما
استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می
کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.
استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟
دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.
استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت: تا وقتی به خدا پشت
کرده باشی او را نخواهی دید!
ما هم لذت ببریم.
اول از هر چیز سلام (به نیابت شما علیک سلام)
شب بود بعد از نماز شب (اگه ریا نشه) گفتم یه سری به وبلاگ خانوم بزنم.ببینم حالش خوب شده یا نه. از دست این نویسندها به خصوص نویسنده فعال (یه دست براش بزنید، نزن محرمه ها ولی می تونی 2 انگشتی دست بزنی بعد برای صلامتی{به خاطر، خاطرات خوب بچگی صلامتی یعنی این سلامتی} خودت واون صلوات بفرستید) به من گفته سرطان عشق گرفته منم بهش گفتم من اس...عشق گرفتم(شرمنده عفت اینجاست نمی تونم بگم) اینقدر تو این وبلاگ در مورد این کلمه صحبت شد که نویسنده فعال که اولین عاشق بود خودش قاطی کرده برامون می نویسه عشق یعنی چه!!!؟ (حالا اگه کسی میدونه بهش بگه گناه داره فکر کنید 2ماه و نصفی فکر می کنید عاشقید ولی....)درکل مخاطبم کل نویسندها بود به قول استاد :عشق در دریا غرق شدن است ولی دوست داشتن در دریا شنا کردن است ولی اینو بگم اینا حداقل از کله نویسندها دود در میاد بقیه بخاریشون گازی دود نمیده...!!(به افتخار خودتون، همون حرکت تواون پراتز بود رو انجام بدید!) به خاطر همین گفتم آستینامو بزنم پایین اگه شما دوست داشته باشید 2تا مطلب جدید اضافه کنم به وبلاگ، به نام جرقه وآقا گل (که جرقه یه ذره بوی چارپایه یخ رومیده، اون یکیه کاملا به هنرمندی شما بستگی داره وتوش قرار برف بزنیم چه جوری ؟کاری نداره لقد کن بعد از طریق خودتون یعنی خود خودتون نه خودی غیر از خودتون خدا کنه فهمیده باشید چون کم کم داشتم خودمو با شما قاطی میکردم) اگه دوست داشته باشید بعدا بهتون میگم .در کل می خواستم حال وهوا رو عوض کنم بعد با کمک به یکدیگر وبلاگ رو ببریم اون بالا(فقط مواظب باشید نخوره به سقف .آ ره دیگه یا دیگه آره) دیگه تموم شد اگه کسی ناراحت شد ببخشید.
باتشکر
اهل دانشگاهم -
سهراب سپهری
اهل دانشگاهم
رشته ام علافیست
جیبهایم خالیست
پدری دارم حسرتش یک شب خواب!
دوستانی همه از دم ناباب
و خدایی که مرا کرده جواب
اهل دانشگاهم
قبله ام استاد است
جانمازم نمره!
خوب میفهمم سهم آینده من
بیکاریست
من نمیدانم که چرا میگویند
مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار
و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید
باید از مردم دانا ترسید!
باید از قیمت دانش نالید!
وبه آنها فهماند
که من اینجا فهم را فهمیدم
من به گور پدر علم و هنر خندیدم!