پَ نَ پَ

دوستان تو این قسمت جمله های پَ نَ پَ ای که فکر می کنید زیباس بنویسید تا

ما هم لذت ببریم.

مادر

مادر کودکش را شیر می دهد
و کودک از نور چشم مادر
خواندن و نوشتن می آموزد


وقتی کمی بزرگتر شد
کیف مادر را خالی می کند
تا بسته سیگاری بخرد

بر استخوان های لاغر
و کم خون مادر راه می رود
تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود


وقتی برای خودش مردی شد
پا روی پا می اندازد
و در یکی از کافه تریاهای روشنفکران
کنفرانس مطبوعاتی ترتیب می دهد و می گوید :
عقل زن کامل نیست ...


یادمان نرود ؛ همه ی ما شیر مادرمان را خورده ایم

آیا کلبه ی شما هم سوخته است؟

>>>>>تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد.
>>>>>سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»
>>>>>صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.
>>>>>مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»
>>>>>آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»
>>>>>آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.
>>>>>دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.
>>>>>برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود می‌گوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد،
>>>>>تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»،
>>>>>تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،
>>>>>تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،
>>>>>تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»،
>>>>>تو گفتی «من نمی‌توانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد»،
>>>>>تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»،
>>>>>تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد»،
>>>>>تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»،
>>>>>تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،
>>>>>تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار»،
>>>>>تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»،
>>>>>تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،
>>>>>تو گفتی «من احساس تنهايی می‌كنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد»،
>>>>>اين پيام را به ديگران نيز بگوييد، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون احساس می‌كند كه كلبه اش در حال سوختن است

ازچی بگم برات..!؟

اول از هر چیز سلام (به نیابت شما علیک سلام)

شب بود بعد از نماز شب (اگه ریا نشه) گفتم یه سری به وبلاگ خانوم بزنم.ببینم حالش خوب شده یا نه. از دست این نویسندها به خصوص نویسنده فعال (یه دست براش بزنید، نزن محرمه ها ولی می تونی 2 انگشتی دست بزنی بعد برای صلامتی{به خاطر، خاطرات خوب بچگی صلامتی یعنی این سلامتی} خودت واون صلوات بفرستید) به من گفته سرطان عشق گرفته منم بهش گفتم من اس...عشق گرفتم(شرمنده عفت اینجاست نمی تونم بگم) اینقدر تو این وبلاگ  در مورد این کلمه صحبت شد که نویسنده فعال که اولین عاشق بود خودش قاطی کرده برامون می نویسه عشق یعنی چه!!!؟ (حالا اگه کسی میدونه بهش بگه گناه داره  فکر کنید 2ماه و نصفی فکر می کنید عاشقید ولی....)درکل مخاطبم کل نویسندها بود به قول استاد :عشق در دریا غرق شدن است ولی دوست داشتن در دریا شنا کردن است ولی اینو بگم اینا حداقل از کله نویسندها دود در میاد بقیه بخاریشون گازی دود نمیده...!!(به افتخار خودتون، همون حرکت تواون پراتز بود رو انجام بدید!) به خاطر همین گفتم آستینامو بزنم پایین اگه شما دوست داشته باشید 2تا مطلب جدید اضافه کنم به وبلاگ، به نام جرقه وآقا گل (که جرقه یه ذره بوی چارپایه یخ رومیده، اون یکیه کاملا به هنرمندی شما بستگی داره وتوش قرار برف بزنیم چه جوری ؟کاری نداره لقد کن بعد از طریق خودتون یعنی خود خودتون نه خودی غیر از خودتون خدا کنه فهمیده باشید چون کم کم داشتم خودمو با شما قاطی میکردم) اگه دوست داشته باشید بعدا بهتون میگم .در کل می خواستم  حال وهوا رو عوض کنم بعد با کمک به یکدیگر وبلاگ رو ببریم اون بالا(فقط مواظب باشید نخوره به سقف .آ ره دیگه یا دیگه آره) دیگه تموم شد اگه کسی ناراحت شد ببخشید.

باتشکر

اهل دانشگاهم


اهل دانشگاهم -
سهراب سپهری

 اهل دانشگاهم

رشته ام علافی‌ست

جیب‌هایم خالی‌ست

پدری دارم حسرتش یک شب خواب!

دوستانی همه از دم ناباب

و خدایی که مرا کرده جواب

اهل دانشگاهم

قبله ام استاد است

جانمازم نمره!

خوب می‌فهمم سهم آینده من

بی‌کاریست

من نمی‌دانم که چرا می‌گویند

مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار

و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست

چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید

باید از مردم دانا ترسید!

باید از قیمت دانش نالید!

وبه آن‌ها فهماند

که من اینجا فهم را فهمیدم

من به گور پدر علم و هنر خندیدم!   

صندلی داغ

این قسمت رو به درخواست بچه ها گذاشتم.هر هفته یک نفر رو مخاطب قرار می دهیم و از او هرچه که می خواهیم می پرسیم یا نظرمونو در موردش می گیم,فقط جوری باشه که بی احترامی نکنیم.لطفا همه با اسم خودشون شرکت کنن.

این هفته با خودم شروع می کنم منتظرتون هستم.ممنون

عشق

ما گنهکاریم-آری-جرم ما هم عاشقی است/آری اما آنکه آدم هست و عاشق نیست کیست/زندگی بی عشق-اگر باشد-همان جان کندن است/دم به دم جان کندن ای دل کار دشواری است-نیست؟/زندگی بی عشق-اگر باشد-لبی بی خنده است/بر لب بی خنده باید جای خندیدن گریست/زندگی بی عشق-اگر باشد-هبوطی دائم است/آنکه عاشق نیست-هم اینجا هم آنجا دوزخی است/عشق عین آب ماهی یا هوای آدم است/می توان ای دوست بی آب و هوا یک عمر زیست؟/تا ابد در پاسخ این چیستان بی جواب/بر در و دیوار می پیچد طنین چیست؟چیست؟...

سوال

عشق یعنی چی؟

ایا به عشق در نگاه اول اعتقاد دارید؟ اگه اره چرا؟ اگه نه اصلا به عشق اعتقاد دارین؟؟؟؟

برای رسیدن به کسی که دوسش داری چکار می کنی؟

خوشبختی واقعی

خوشبختی واقعی

کودکی از خدا پرسید: خوشبختی را کجا می توان یافت؟
خدا گفت:آنرا در خواسته هایت جستوجوکن و از من بخواه که به توبدهم...
با خود فکرکرد و فکر کرد،گفت:اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم،خداوند به او داد سپس گفت:اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم،خداوند به او داد،اگر...اگر...و اگر...
اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود ، از خدا پرسید:حالا همه چیز دارم اما بازهم خوشبختی را نیافتم.
خداوند گفت:باز هم بخواه،گفت:چه بخواهم؟هر چه را که هست دارم!گفت: بخواه که دوست بداری ، بخواه که دیگران را کمک کنی ، بخواه هرچه را که داری با مردم قسمت کنی.
و او دوست داشت و کمک کرد و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند، و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد.رو به آسمان کرد و گفت: خدایا خوشبختی اینجاست ، در نگاه و لبخند دیگران
.(و البته دوست داشتن دیگران)

گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود

از هرچه زندگیست دلت سیر می شود

گویی به خواب بود جوانیمان گذشت

گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود

کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی

بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود

یک رویا

دوست داشتید بجای اینکه پسر باشید دختر بودید یا برعکس؟

توضیح

دوستان برای دیدن همه ی مطالب به قسمت (عناوین مطالب وبلاگ) بروید.ممنون

عشق؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!................................

باز باران با ترانه.......میخورد بر بام خانه .........یادم امد کربلا را.......دشت پر شور وبلا را

گردش یک ظهر غمگین......گرم وخونین.............لرزش طفلان نالان.....

زیر تیغ ونیزه ها را........با صدای گریه های کودکانه......... وندرین صحرای سوزان.........

میدود طفلی سه ساله.........پر ز ناله....پای خسته......دلشکسته.......

باز باران.......قطره قطره میچکد از چوب محمل.....وای باران وای باران

وبلاگ

تا الان با وبلاگ حال کردید یا نه؟

        

غزل دلتنگی

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

بر سر دوراهی؟؟؟

سنگک یا بربری؟؟؟؟

شعری از قیصر امین پور

من همسن و سال پسر تو هستم ،

تو همسن و سال پدر من هستی.

پسر تو درس می خواند و کار نمی کند،

من کار می کنم و درس نمی خوانم.

پدر من نه کار دارد ، نه خانه،

تو هم کاری داری هم خانه ، هم کارخانه ؛

من در کارخانه ی تو کار می کنم.

و در اینجا همه چیز عادلانه تقسیم شده است:

سود آن برای تو ، دود آن برای من.

من کار می کنم ، تو احتکار می کنی.

من بار می کنم ،تو انبار می کنی.

من رنج می برم، تو گنج میبری.

من در کارخانه ی تو کار میکنم.

و در اینجا هیچ فرقی بین من و تو نیست:

وقتی که من کار می کنم، تو خسته می شوی،

وقتی که من خسته می شوم ، تو برای استراحت به شمال می روی،

وقتی که من بیمار می شوم ،تو برای معالجه به خارج می روی.

من در کارخانه ی تو کار می کنم.

و در اینجا همه کارها به نوبت است:

یک روز من کار می کنم، تو کار نمی کنی،

روز دیگر تو کار نمی کنی ، من کار می کنم.

من در کارخانه ی تو کار می کنم

کارخانه ی تو بزرگ است.

اما کارخانه ی تو هر قدر هم بزرگ باشد،

از کارخانه ی خدا که بزرگتر نیست.

کارخانه ی خدا از کارخانه ی تو و از همه ی کارخانه ها بزرگتر است.

و در کارخانه ی خدا همه ی کارها به نوبت است،

در کارخانه ی خدا همه چیز عادلانه تقسیم می شود.

در کارخانه ی خدا ، همه کار می کنند.

در کارخانه ی خدا ، حتی خدا هم کار می کند.

قیصر امین پور

چت روم

بچه تو این قسمت از ساعت ۹به بعد بیاید و شرکت کنید تا یکدست بتونیم چت کنیم.